امیرحسین قند عسلامیرحسین قند عسل، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

عشق مامان زیبا و بابا مهدی

اولین قهقهه ی پسرم

امشب با شما که بازی میکردم قهقهه زدی و خندیدی البته دو بارم قبل این پیش اومده بود یکبار تو خواب بود یک بار دیگشم به من نگاه میکردی بدون هیچ دلیلی خندیدی و قهقهه زدی مامان فداتتتتتتتتتتتت اینقدر شنیدم امیرحسینا شیطون میشن اما به قول مامانی و دایی جون تو اینقدر مظلوم گریه میکنی که دل آدم کباب میشه واست حالا ببنیم در آینده چی میشی اینم عکست امروز انداختم زمانی که رفتیم با بابایی بیرون تا اون یکی آمپول رو بزنم ...
29 بهمن 1392

سرماخوردگی مامانی

سلام قند عسل مامانی خوبی عزیزم؟امیدوارم همیشه خوش باشی من دیروز سرماخوردگیم کمی شدیدتر شد و بابایی اومد منو برد دکتر دارو و آمپول که اول نگرفتمش بعد که اومدم خونه راضی شدم برم بزنم اخه ببخشیدا مامانی خیلی میترسه باورت نمیشه اخرین باری که پنی سیلین به اجبار مامانم زدم یادم نیست چون من اهل آمپول نیستم دارو بیشتر میخورم اما این بار فقط فقط به خاطر تو رفتم پنی سیلین بعد 10 ،12 سالی زدم دم خانومه گرم که خیلی خیلی خوب زدش یه دونه هم امروز میخوام برم بزنم حالا بابایی رفته کلی میوه خریده که بخورم زودتر خوب بشم تا خدایی نکرده تو مریض نشی البته این سه روزه ماسک جلوی دهنم میزارم و خیلی خیلی ناراحتم که نتونستم زیباترین هدیه الهیم رو ببوسم پسرم هم...
28 بهمن 1392

عکسای سه قلوها

عزیزم سلام من باز دوشنبه رفتم خونه ی مامانی با ماشین خدارو شکر خوب بودی وراحت خوابیدی تو ماشین و موندم شنبه 26 بهمن اومدم خونه سه شنبه و جمعه مامانی شمارو با پسر خاله هاتو حموم برم و من وخاله لباسای ستی که مامانی واسه ما خریده بود رو پوشوندیم و شدین سه قلو فدای سه تاتون بشم من خلاصه ی اتفاقات این چند روز که اونجا بودیم: شب اول خیلی اذیتم کردی تا ساعت 5:30 صبح بیدار بودیم شب بعد تا 3 روز چهارشنبه من شیر دوشیدم و رفتم با مامانی بیرون شمارو به خاله هات سپرده بودم خداروشکر خوب بودی و خاله دوباره به شما شیر داده بود از سهمیه ی دوقلوها چون گرسنه شده بودی و جاتم عوض کرده بود چون پی پی یو کرده بودی عزیزم خاله هات و مامانی و آقاجون و دایی ه...
27 بهمن 1392

اولین عروسی رفتن شما

پسرگلم فندقم الهی ماامان دورت بگرده شما هر جور یه مراسمی داری یه شب خوب میخوابی یه شب بیداره یه شب ارومی یه شب پرتلاطم در هر صورت هر روزت یه رنگه اینا مهم نیست مهم اینه تنت سالمه و داری بزرگ میشی شب زنده داری ها بی خوابی ها اصلا مهم نیست همین که تو هستی زندگی مو گرمتر کردی جای هزاران بار شکر باقیست همین که زندگی مو از بی رنگ بودن دراوردی ممنونتم اولین جاهایی که رفتی رو بنویسم تا یادم نرفته چون الان شما رو پاهامی و داری میخوابی روز 4 شنبه عروسی خاله طاهره بود خاله طاهره میشه دختردایی مادر جون خیلی مهربونه و واسه شما کادوی خیلی قشنگی اورده انشالله که خوشبخت بشه و خدا جون به زودی زودی یکی مانند شما نصیبش کنه 5شنبه عروسی دیگه ای دعوت بود...
18 بهمن 1392

اولین ماشین گردی با مامان زیبا

سلام عزیز دلم پسر گلم شما از ساعت 5 صبح گاهی اوقات دل دردت شروع میشه و 5 شنبه هم از همون شبا بود که اخرش صبح روز جمعه 11 بهمن بابایی ماشین رو از پارکینگ در اورد و گذاشت گرم بشه و اومد شما رو برد گذاشت تو صندلی ماشین و اماده ی رفتن شدیم تا هم شما بخوابی و بریم خونه ی مامانی و اقاجون پسر گلم تو عمرم اینقدر آهسته رانندگی نکرده بودم اما خوبه بزار یاد بگیرم که دیگه برای همیشه اهسته برم شما مانند آقاها بودی وساعت 6غروب اومدیم خونه که البته خیلی ترافیک بود مجبور شدم از جای دیگه و راد در رویی پیدا کنم که خداروشکر پیدا کردم و از مسیر دیگه ای اومدم خونه میترسیدم تو ترافیک بیدار شی و گرسنه حالا چیکار کنم خدامیدونه منم کلی دعا کردم تا بیدار نشی و ال...
13 بهمن 1392

اولین واکسن شما

امیر حسین مامان سلام پسر گلم طبق معمول آقاجون ما رو برد درمانگاه تا شما واکسنتونو بزنی و خدارو شکر گریه آنچنانی نکردی و اومدیم خونه و خدارو 10000 مرتبه بار شکر شما اصلا اذیت نشدی تبم نکردی باز ما موندیم خونه ی آقاجون دو شب خیلی بی قراری میکردی تا صبح نمیخوابیدی و منم هم پای شما بیدار بودم که مامانی و خاله صبح ها شمارو نگه میداشتن تا من کمی بخوابم و روز 4شنبه 9 بهمن یه مهمونی هم رفتیم خونه ی مامان زنداییت کادو هم گرفتی شب هم بابایی اومد دنبالمون واومدیم خونه امروز هم رفتم برات یه پلاک وان یکاد خریدم و ماشین گردی کردیم شما هم اصلا بیدار نشدی و راحت خوابیده بودی منم کمی خرید کردم و اومدیم خونه پسرم این 4شنبه عروسی دعوتیم لباس واست خریدم...
11 بهمن 1392
1